خرید بک لینک

لطفا.

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 3:53

خیلی روز سختی بود.

باید فکرشو می کردم.

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 3:53

از کی بود که یاد گرفتم به خودم خیانت کنم ؟

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 3:53

نماز شام غریبان چو گریه آغازم به مویههای غریبانه قصه پردازم به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم خدای را مددی ای رفیق ره تا من به کوی میکده دیگر علم برافرازم خرد ز پیری من کی حساب برگیرد که باز با صنمی طفل عشق میبازم بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس عزیز من که به جز باد نیست دمسازم هوای منزل یار آب زندگانی ماست صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی شکایت از که کنم خانگیست غمازم ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفت غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 3:53

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 3:53

دو نفر پشت یه میز که رومیزی پلاستیکی داره نشستن. یکیشون داره یه نوشته ایو رو صفحه ی لکه دار گوشیش به اون یکی نشون میده. فرد a میگه چقدر کثیفه و داره در مورد رومیزی حرف می زنه. فرد c میگه آره و داره در مورد گوشی حرف می زنه و هیچ وقت نمی فهمن که دارن درمورد دو تا چیز متفاوت حرف می زنن. حالا سوالی که پیش میاد اینه: مفهوم یا حرف اصلی فرد a چی میشه؟کجا میره؟

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 3:53

دو صفحه از سبزی این دفتر مونده و از این ریزتر نمیشه نوشت و من هنوز به هیچ کدوم از وعده ها عمل نکردم. یه دنیای عجیب و درهم و ناپایدار اون بیرونه و آشفتگی و وحشت و بی اعتمادی، همین جاست هنوز.

من از هر اتفاق کوچیکی بیشترین بهره ها رو بردم. کاش این قاعده شکسته نشه.

+کاش این قدر محلول من نبودن این آدما. کاش جدایی ممکن بود.

+حفظ کیف ها.


برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 3:53

تمام روز را در آیینه گریه می کردم و بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود نمی توانستم، دیگر نمی توانستم صدای کوچه، صدای پرنده ها صدای گم شدن توپ های ماهوتی و های هوی گریزان کودکان و رقص بادکنک ها که چون حباب های کف صابون در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند و باد، باد که گوئی در عمق گودترین لحظه های تیره ی هم خوابگی نفس میزد حصار قلعه ی خاموش اعتماد مرا فشار می دادند و از شکاف های کهنه ، دلم را به نام می خواندند تمام روز نگاه من به چشم های زندگیم خیره گشته بود به آن دو چشم مضطرب ترسان که از نگاه ثابت من می گریختند و چون دروغ گویان به انزوای بی خطر پلک ها پناه میآورند کدام قله کدام اوج ؟ مگر تمامی این راههای پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه ی تلاقی و پایان نمی رسند ؟ به من چه دادید ای واژه های ساده فریب و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها ؟ اگر گلی به گیسوی خود میزدم از این تقلب، از این تاج کاغذین که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟ چگونه روح بیابان مرا گرفت و

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 3:53

گلو درد کرد از بانگ کردن؛

هیچ بیرون نمی آیی؟

برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 3:53

از خودم بودن بغض می کنم، اتفاق جدیدی که می افته. این تمام منه ولی نه نهایت من.

سکوت همیشه نتیجه داده

پس یه روز محقق میشیم.


برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 3:53

صفحه بندی